تبليغاتX
تبليغات رايگان در اينترنت

اشک قلم

اشک قلم فریادی است خاموش...
 

ای پدر !

ای بانگ بلند مناره در کویر ای کوه سربه آسمان سای صبر،

از حنجره  ابوذریت فریاد دوباره بیداری...تا شاید شریان خشکیده 

اندیشه امروز ما جانی دوباره یابد. 

ای پدر !

 ای سلاله پاک عدالت علی ،ای قامت امروزین فریاد ابوذر،

ای شیر شرزه عرصه جهاد ،بر  انبان عفن کنز زرمداران زالو صفت

 مشتی دیگر ... 

ای پدر !

ای مفسر پاکی ، از خنکای کاریز اندیشه ات

قطره ای دیگر بر جان عطشناک کویری ما...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم شهریور 1386ساعت 1:10  توسط علی شاکرمی  | 

 

و نرید ان من علی الذین استضعفوا فی الارض و نجعلهم ائمه و نجعلهم الوارثین

"... دینامیزم انتظار اصلاح است و اولین گام در راه ساختن جامعه ی منتظر ایده ال

ترسیم فرایند اصلاح گری..."

بر گرفته از مقاله " انتظار مکتب اصلاح " از دوست فاضل و گرانمایه

جناب" امین حبیبی" که در پست های بعدی خواهد آمد.

                                                   اشک قلم

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت 23:40  توسط علی شاکرمی  | 

 

هر چند از کار تقویمی بیزارم ولی ...

بزرگداشت ابو علی سینا همان که از سوی عده ای تکفیر شده بود

وتبریک روز پزشک!...

آغاز هفته ی دولت وتبریک این روز به دولتمردان و تبریک ویژه به

مردم تاریخ ساز ایران زمین!...

تبریک روز کارمند...بزرگداشت زکریای رازی و تبریک روز داروسازی!...

ولادت حضرت علی اکبر (ع) و تبریک روز جوان!...

امیدوارم که جوانان با درک درست از اوضاع داخلی و خارجی با  شناخت

 اصلاحات اصیل و  واقعی طلسم سکوی پرتاب بودن برای سیاسیون

 را شکسته و سیاسیون را نردبانی برای پیشرفت خود و ملتشان سازند .

وتبریک ولادت قائم آل احمد حضرت مهدی (عج) و روز مستضعفان!...و

تعطیل رسمی اعلام شدن روز پنج شنبه از سوی دولت نهم... 

و خبر دستگیری یکی از دوستان وبلاگ نویس در سه شنبه گذشته ...

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم شهریور 1386ساعت 20:59  توسط علی شاکرمی  | 

 

 

 

 

 

 

 

دیروز دیداری با جناب دکتر پیمان داشتیم که به مناسبت کودتای ۲۸ مرداد

ترتیب داده شده بود.دکتر حبیب‌الله پیمان، محمد مصدق رهبر نهضت ملی

 ایران را نسبت به مهندس بازرگان از جهت ایجاد تعادل میان مطالبات رها

شده و پرشتاب جامعه با واقعیات و موانع تا حدی موفق‌تر می‌داند.

در مطلب بعدی در مورد این دیدار و سخنان  دکتر پیمان مطالبی را به عرض

 شما دوستان عزیز خواهم رساند...  

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم مرداد 1386ساعت 22:36  توسط علی شاکرمی  | 

 یاد گفته ی استالین افتادم که می فرمودند!:

اگر سینما را در اختیار داشت ،حتی از یک گلوله هم استفاده نمی کرد...

روزنامه ی شرق را باید تمام شده دانست ...!

چه هنری بالاتر از این که انتقادات را زیر زمینی کنیم!

وحال باید دوستان اصلاح طلب داشتن رسانه ی خصوصی را در شعارهای خود

 بگنجانند تا به یک خواست تبدیل شود!

با این اتفاقات نزدیک بود یادم برود که در آستانه ی روز خبرنگار هستیم .

روز خبرنگار  مبارک !

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مرداد 1386ساعت 21:18  توسط علی شاکرمی  | 

 

زندگی را دوست دارم از زندگی دوباره می ترسم! ، دین را دوست دارم از کشیشان

می ترسم قانون را دوست دارم از پاسبانان می ترسم ،عشق را دوست دارم از زنان

می ترسم!، کودکان را دوست دارم از آیینه ! می ترسم ، سلام را دوست دارم از زبانم

 می ترسم ،روز را دوست دارم از روزگار می ترسم...

 

216093.jpg
ماچرا می بینیم ، ماچرا می فهمیم ...کاش هرگز از درخت انجیر پایین نیامده بودم...

 دیروز صبح ۱۴ مرداد  به اتفاق دوستانم در گروه تئاتر نقاب و به همت دوست عزیزم جناب آقای میلاد شهابی ،  خود را به دهدشت رساندیم  و بر سر مزار حسین پناهی گریستیم.روی سنگ قبرش روز انجامش  ۱۷ مرداد  حک شده بود ولی ما خوب می دانستیم که روز مرگش ۱۴مرداد است. به همین خاطر ساعت ۴:۳۰ صبح راه افتادیم.وقتی رسیدیم به طور اتفاقی از رهگذری سراغ مزار پناهی را گرفتیم به آقایی غلامی نام بر خوردیم .جالب بود از عاشقان پناهی بود و در گرمای آنجا پوسترهایی را تنها در شهر می چرخاند پسری ۱۸ ساله که با احتساب دردهایش ۳۰ ساله به نظر می رسید .و از بس که هوا گرم بود یخ زده بود ...سردش بود! 

 حسین در شهر خودش هم غریب بود 

وقتی به ما که می گفت و میگریست از غریب بودن پناهی در زادگاهش بیشتر به بزرگی پناهی پی بردیم.جالب این که جز گروه ما هیچ کس آنجا نبود انگار نه انگار که این روز ها ...و ما تنهاییش را  را به هم زدیم.امیدوارم از ما دلخور نشده باشد...! عکس هایی را که در آنجا به یادگار گرفتیم در فرصت مناسب خواهم زد.

میزی برای کار ،کاری برای نان ،نانی برای جان ،جانی برای مرگ ،مرگی برای سنگ،

سنگی برای یاد ...

روی سنگ قبرش این نوشته ها بود

خورشید جاودانه می درخشد در مدار خویش
مائیم که پا جای پای یکدیگر می نهیم
و غروب می کنیم هر پسین.
آغازششم شهریور هزار و سیصد و سی پنج انجام هفدهم مرداد هزار و سیصد هشتاد سه

و شما قضاوت کنید این بود معنای زندگی...

مردی را كه هیچ كس نبود، با این همه تو گویی اگر نمی بود، جهان قادر به حفظ تعادل خود نبود.» پیش از آن «این سرگذشت كودكی است كه به سرانگشت پا، هرگز دستش به شاخه هیچ آرزویی نرسید.» مردی كه می خواست به كودكی اش برگردد، كفش برگشت برایش كوچك بود، چشمانش به انجیر ماند و... مرد. چه آسان از مرگ خود می نوشت، «حسین پناهی». دوستانش نمی دانند چه روزی مرده است. زمان مرگ را به واسطه شواهد و ظاهر جسد تخمین زدند. پزشكی قانونی برای روز ۱۷ مرداد جواز دفن صادر كرد، كارشناسان می گویند ۱۴ مرداد، ما هم می گوییم همان. به تقویم نگاه كن، ۱۴ مرداد است. روزی كه می گویند حسین پناهی، حدودا در آن مرده است
«فروغ» در زمستان تبخیر شد و حسین در تابستان یخ كرد. انگار شاعر به مرگ خود آگاه است. فروغ «ایمان آورد به آغاز فصل سرد» و نوشت: «نگاه كن چه برفی می بارد.» و پناهی می گفت: «ما بدهكاریم به كسانی كه صمیمانه زما پرسیدند معذرت می خواهم، چند مرداد است و نگفتیم چون كه مرداد گور عشق گل خونرگ دل ما بوده است. 
 
طنز تلخی است زندگی مردی كه حتی روز تولد هم ندارد.
حسین پناهی، حدودا در یك سالی متولد شد و حدودا در یك روزی مرد. در شناسنامه، مقابل كلمه «تولد»، این چند عدد پشت سر هم نشسته اند: ۱۳۳۵، اما نتایج كالبدشكافی پس از مرگ و آزمایش DNA، سال ۱۳۳۹ را نشان داد. نشان به آن نشان كه حسین پناهی، روزی به مسعود جعفری جوزانی گفته بود: «دوست ندارم بیش از ۴۰ سال عمر كنم»، عدد دوم نزدیك تر به حقیقت یا حداقل شاعرانه به نظر می رسد. گرچه حس شعر تنها با به خاطر سپردن یك نكته برانگیخته می شود: «حسین پناهی در یك شهریور به دنیا آمد و در یك مرداد از دنیا رفت.»
«... و من چقدر دلم می خواهم همه داستان های پروانه ها را بدانم كه بی نهایت بار در نامه ها و شعرها در شعله ها سوختند تا سند سوختن نویسنده شان باشند.»
وقتی شاعری بمیرد، تمام پروانه های مرده اش دوباره زنده می شوند. حالا حسین پناهی در اوج است. همه می خواهند راز پروانه های سوخته اش را بدانند. نویسنده ای خلاق، بازیگری دوست داشتنی و شاعری فوق العاده چیزهایی كه وقتی زنده بود، نبود، بود
گنجشك، كشیك، كشك. از آغاز مبهم سرگذشت، فاصله گرفته ایم و سه كلمه مرموز بدون توجیه مانده اند.

«در كودكی او را به دلخوشی یك حبه قند وادار می كردند. نگهبان شلتوك های برنج باشد و نگذارد گنجشك ها برنج ها را بخورند. دل كودكانه حسین می شكست وقتی غروب هر روز به جای قند، تنها كشك شور زیر زبانش مزه مزه می كرد.»
دل ساده برگرد و در ازای یك حبه كشك سیاه شور گنجشك ها را از دور و بر شلتوك ها، كیش كن كه قند شهر دروغی بیش نبوده است.»

                   

هیچ كس مثل خودش
حسین پناهی، هیچ كس نبود نه نویسنده، نه شاعر، نه بازیگ،نه فیلسوف .... او تمام رازهایش را یك جا حراج كرد. فقط همین، فقط «حراج كردم همه رازهایم را یك جا دلقك شدم با دماغ پینوكیو و بوته گونی به جای موهایم...»
زندگی برای حسین پناهی، به قول رسول نجفیان در كهكشان ها گذشت. او سرش در آسمان بود و تنش روی زمین. مسعود جعفری جوزانی همین تعریف را با واژه هایی دیگر معنا می كند. «حسین یك سر بزرگ پرسئوال داشت، یك دل بزرگتر و دستی بزرگتر از دل و سر اگر هزار تومان داشت و می دانست كسی به آن پول بیشتر از خودش احتیاج دارد، حتما آن را می بخشید.»
... و این سرگذشت كودكی است كه كودكی نكرد و مردی كه زندگی نكرد تا نكرده هایش، شعر باشد
به شیرینی گناه
گناه شیرین بود، مثل پپسی بعضی ها برای رفتن خلق شده اند، برای وداع. همان كه نصرت رحمانی در توصیف كودكی هایش می گفت: «نگاه كن چگونه دست تكان می دهم گویی مرا برای وداع آفریده اند.» نیازی به مرور آدم های دور نیست. شعر بی قراری برای رفتن، در زندگی حسین پناهی كه می گویند دو سال پیش در یكی از همین روزها مرده معنی می شود. گذشتن های حسین پناهی از همان ماجرای كشك و قند شلتوك ها آغاز شد، از حوزه علمیه گذشت، از خانواده عبور كرد و.. از خود رد شد.
تمام این رفتن ها، حالا پس از عبور از خود پناهی، سئوال شده اند. چرا حسین پناهی از حوزه علمیه جدا شد و سرگردانی در تهران را آغاز كرد رسول نجفیان خوب به خاطر دارد: چون گناه، مثل پپسی شیرین بود. «همسر حسین همیشه از رفتارش گلایه داشت. می گفت پدرم گفت برو همسر این جوان روحانی شو. اگر دنیا را ندارد، لااقل آخرت را كه دارد. حالا حسین به شهر آمده و دیوانه شده. دیگر من نه دنیا را دارم و نه آخرت. به حسین می گفتم چرا این رفتار را می كنی می گفت چون گناه شیرین است. به ما می گفتند نباید پپسی بخورید، گناه دارد. وقتی به تهران آمدم، اولین كاری كه كردم، از یك دستفروش یك پپسی گرفتم. درش تالاپ صدا كرد و باز شد. بعد خوردم و دیدم كه خیلی شیرین است. آن روز نتیجه گفتم كه گناه شیرین است.»
حكایت جدایی حسین پناهی از حوزه علمیه:

«زمانی كه حسین در حوزه علمیه مشغول به تحصیل بود، یك روز با لباس روحانیت راهی ده خودشان شد. آنجا پیرزنی مقابل اش ایستاد و گفت تمام دارایی ام یك كوزه روغن است. در این كوزه یك فضله موش افتاده، تكلیف چیست حسین نتوانست به پیرزن كه تنها دارایی اش همان كوزه روغن بود، بگوید باید روغن را دور بریزد. گفت به اندازه یك قاشق از دور فضله موش بردار و برای چرب كردن لولای در استفاده كن. بقیه روغن هم برای استفاده مشكل ندارد. عصر همان روز وقتی كنار مادرش نشسته بود، به او گفت: مادر یادت است همیشه دوست داشتی برای چكیده كردن ماست كیسه های خوب داشته باشی مادر با هیجان پاسخ مثبت داد و حسین بخشی از لباس هایش را به او داد و گفت: این پارچه را از شهر برای تو خریده ام تا به آرزویت برسی. حسین تا چند ساعت بعد به قطره های آب كه از كیسه های ماست می چكیدند خیره ماند و بعد راهی تهران شد?»
شیرینی گناه، كیسه های ماست، روغن پیرزن و حسین پناهی كه هیچ وقت بازیگر خوبی نبود و خوب تر هم نشد. پاسخ آن سئوال بی جواب روشن است
گم گشته ام، كجا ندیده ای مرا

نازی، نازی مرد
«بیا زیر چتر من كه بارون خیست نكنه.» هیچ وقت، هیچ كس، هیچ جا نبود كه زیر چترش برود. تمام عمر را دنبال یك «نازی» گشت همان كه در شعرهایش یك معشوقه بود، برای جلد كتاب طرح شد اما آدم نشد. نازی نداشته اش را می شود به نام های دیگر هم صدا كرد و جواب نشنید: آرزو، نیاز و? رویا، كه خواب به چشم هایش نمی آمد تا لااقل در عالم خواب به او برسد نازی نبود، بود. «می گفت من فقط یك نازی می خوام. یكی كه منو درك كنه. نفرت داشت از دخترهایی كه نمی فهمیدند و می خواستند به او بفهمانند كه دركش می كنند.»

«همیشه در این كهكشان راه شیری دنبال یك نازی می گشت. كسی كه عاشق باشد و با او از گزند باران های سمی روزگار، زیر چتر پناه ببرد. اما هرگز نازی نیامد... آخ اگر نازی آمده بود. آخ اگر رویا، تنها یك نام از دایره المعارف بی پایان نام ها نبود. روز، روز زندگی با نازی كه نبود، گذشت تا روزی كه یك شعر، دیگر رویا نبود: «... و این چنین شد كه پنجره را بستیم و در آن شب تابستانی من و نازی با هم مردیم.»
 حسین نمی توانست برای نان درآوردن مدح كسی را بگوید. او همیشه این مشكل را داشت كه می خواست پرنده باشد. اما به قول خودش، انسان پرنده نامرغوبی است.»

مسعود جعفری جوزانی: «سال ۱۹۹۸ وقتی تیم ایران، استرالیا را برد و به جام جهانی رفت، ما همه یك جا جمع شده بودیم و بازی را تماشا می كردیم. آن زمان تمام دارایی حسین ۱۰۰ هزار تومان بود. در هیجان احساسات، آنقدر ذوق زده شده بود كه تمام پول را به هركس از راه رسید، بخشید.»
رسول نجفیان: «همیشه از قیافه خودش ناراضی بود. می گفت من یك فتوكپی خراب شده ام از خودم. انگار خداوند وقت پرینت گرفتن دستگاهش خراب شده.»
مسعود جعفری جوزانی: «یك روز گفت نمی خواهم بیشتر از ۴۰ سال زندگی كنم. می گفت عزرائیل هم راه خانه ما را گم كرده بس كه جابه جا می شیم.»
رسول نجفیان : «آخرین بار حسین را دو ماه قبل از فوت اش، در برنامه خودم در شبكه جام جم دیدم . گفتم حسین جان ماما فاطی مادر خودم كه حسین خیلی دوستش داشت مرد و تو نیامدی مجلس ختم. گفت مرده كه مجلس ختم مرده نمی ره. آن شب حس كردم این آخرین دیالوگ من و حسین است و بود.»

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مرداد 1386ساعت 12:59  توسط علی شاکرمی  | 

 

میلاد مولود کعبه، امام اول شیعیان و روز پدر بر آزادگان عالم مبارک. 

+ نوشته شده در  شنبه ششم مرداد 1386ساعت 22:31  توسط علی شاکرمی 

  

 تولدم مبارک!

" سالهاست که مرده ام..."

مثل هر سال این نیز بگذرد...

 بودن ، یعنی پرسشگری  وانسان یعنی موجود پرسشگر ...

از این همه سوال بی جواب خسته شدم!

هر چه به اول مرداد نزدیک تر می شدم دلهره ی بودن بیشتر عذابم

می دادخاطراتی به مراتب تلختر از بودن ...

کاش در جایی که رسالت عقل به پایان می رسد دمی ! بیاسایم.

اول مرداد ماه سال یکهزار و سیصد و پنجاه و هشت بودنم آغاز شد

 وشاید خیلی زودتر...

تا به حال فکر کرده اید که اگر روز تولدتان از تقویم حذف شود

 چه اتفاقی می افتد؟

من که به واسطه ی یکی از دوستان عزیزم به تقویم نگاه کردم دیدم

نه...!

اگر یک مرداد نبود هیچ اتفاق مهمی به وجود نمی آمد و چه بسا

دردی ازدرد هستی ،کمتر! مساله بودن نیست

 مساله چرا نبودن است...

به هر حال امروز یکم مرداد روز تولد من است کاش با همان

 بوسه ی کوچولویی که آمدم با بوسه ای به مراتب کوچکتر

می رفتم!

 برای من کی رفتن مهم نیست  چگونه رفتن مهم است و کاش

بودنی نبودکه نبودن معنا نمی داشت.

دقیقا سیزده روز بعد از آمدنم!حسین پناهی رفت...

همان همدرد،همان خسته خاطر دوست...

نمی دانم پناهی منتظر تولد وچشم بازکردن من بود ،تا آسوده

  برود ، یا پا قدم من نحس بود! که سیزده روز بعد تنهایم گذاشت ...

کاش لااقل دردش رامی فهمیدم ...

 فرصت  شنیدن دردش را هم از من دریغ کرد وحال من مانده ام و یک

 مشت کتاب و اغلب نخوانده ...

کاش گاو بودم ! کاش می شد کتابهایی را که زاییده ی تفکرند خورد و

 لااقل سیر شد، گاوها هم از من آدمترند...

 

گفتی بیا

زندگی زیباست!

دویدم...

 

به نام آن که نیست و بودن را با نبودن معنا می بخشد ...

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مرداد 1386ساعت 0:26  توسط علی شاکرمی  | 

 

۸ سال از واقعه ی کوی دانشگاه گذشت...

کاش تجربیاتی را که گران بدست آورده ایم ،آسان نفروشیم!

همین ...!

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت 18:7  توسط علی شاکرمی 

                               

                                        ن والقلم وما یسطرون

                            

۱۴ تیر ماه را روز قلم نامگذاری کرده اند! و در عمل شاهد شکستن قلم!

فریادهای آقای میر حسین موسوی  را در گذاشتن دو شرط برای ورود به

انتخابات ،کسی نشنید!

...ودیدیم با نداشتن رسانه ،درانتخابات ریاست جمهوری نهم از انتصابات

 چیزی کم نداشتیم ،جز شرکت مردم!، و به برکت نطق های آقای جنتی در

 مورد خواب و ارتباط نذر ونیازبا رای آوردن آقای احمدی نژاد رییس جمهور

محترم ،دوباره جریان خواب اصحاب کهف و جابجایی آرای آقای کروبی و

شکایت آقای هاشمی به دادگاه عدل الهی  یادمان آمد! این را هم به فال

 نیک می گیریم وبه قول آقای خاتمی:بیاییم به تجربه ی مردم احترام بگذاریم...

هر بار که نزدیک به انتخابات می شویم بستن روزنامه ها و محدود کردن اطلاع

 رسانی!به هر نحو ممکن صورت می گیرد،البته به جز صدا وسیما و۲۰:۳۰  ،

این نماد آزادی بیان!

و به این صورت مردم در دام دو غول رسانه ای گرفتار!یکی صدا وسیمای معلوم

 الحال! و دوم شبکه های ماهواره ای مزدور معلوم الحالتر ...شما حدس بزنید

چه پیش می آید!؟

مردمی که به فکر سیر کردن شکمشان! هستند ،چه باید وچه می توانند بکنند؟

نه می توان ساکت نشست که مجریان احمق و کارشناسان! احمقتر و مزدور

 شبکه های مختلف ماهواره ای که متاسفانه درصد زیادی هم مخاطب و

طرفدار عام و پروپا قرص دارند،هر چه اربابان استعمارگرشان خواستند به خورد

مردم دهند ونه میتوان شاهدنمایش مضحک 20:30با متفاوت و بی طرف نشان

 دادن اجرای مجریانش!نمایشی به مراتب مضحکتر از شبهای برره !

 به هرحال سر سفره ی خود می نشینیم و غذا های شور و ترش و اغلب

 تلخ رامی خوریم وخون دل می خوریم ودل به غذای شیرین ! اجنبی نمی بندیم...

ولی این از ما سلب مسئولیت نمی کند...!و برای حل این معضل راهکاری باید و

لااقل شعاری! ...سخن کوتاه روزنامه هم میهن هم نیامده توقیف شد .

ولی به کوری چشم غولهای رسانه ای داخلی وخارجی قلم و رسالتش هم

 چنان استوار خواهد ماند...

"قلم توتم من است.قلم توتم ماست.به قلم سوگند، به خون سیاهی که از

 حلقومش می چکد سوگند ، به ضجه های دردی که از سینه اش بر می آید

 سوگند که توتم مقدسم را نمی فروشم،انگشتانم را بند بند میبرم ،حتی

زبانم رامی برم و لبم را می دوزم اما،قلم را به بیگانه نمی دهم."

                                                                     "دکتر شریعتی"

                                                                        اشک قلم 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم تیر 1386ساعت 23:20  توسط علی شاکرمی  | 

 

تبریک با یک روز  تاخیر!

 خوش به حال آنها که مادر دارند...

روز زن و روز مادر را به تمامی زنان و مادران تبریک عرض می کنم.

قدر آن آیینه بدانید چو هست نه در آن روز که افتاد و شکست!

مادری دارم بهتر از برگ درخت! 

 دوستانی بهتر از آب روان

و خدایی که در این نزدیکیست.

مادرم روزت مبارک...

 

 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم تیر 1386ساعت 5:19  توسط علی شاکرمی 

 

شرمنده دوستان عزیز با برنامه ی" پینت"  بهتر از این

نمی توانستم بکشم.

فعلا ً، بدون شرح!

کاریکاتور های دیگری هم در همین زمینه  داشتم اما به توصیه یکی از عزیزان همدرد!

 منصرف شدم... 

 قاصدک! ،نیست چشمی و گوشی با کس ...

و صد البته،

چرا بر خویشتن هموار سازیم رنج آبیاری کردن باغی را

 کز آن گل کاغذین روید!

 

   

  

+ نوشته شده در  شنبه نهم تیر 1386ساعت 15:35  توسط علی شاکرمی 

 

شاید آوردن این مطلب در این مجال ،هم از لحاظ تقویمی وهم زمانی،

کمی دیر و خیلی زود باشد!.

 در این وانفسای اقتصادی!  اندیشیدن! ،احمقانه ترین کار می نماید،

  وقتی همه از بنزین ،احمدی نژاد ،سیاست ،حوادث و بعضی ها هم از گل

 و سنبل و یانگوم و... -شرم  از گفتن دارم!- و منابر و رسانه ها در له و علیه یکدیگر

می نویسند... دیدم اگر کمترینی چون این حقیرننویسد ، بر درد !بی دردان نیفزودن!

هم شاهکار است. چرا که،

 کارشناسان را کارشناسی شاید و دردمندان را  خون جگر خوردن باید... !

بهتر دیدم  در تنهایی درد آور خود از تنهایانی بگویم از جنس خودم...

شاید عده ای نخوانده باشند.

 وصیت نامه دکتر شریعتی


 

 زمستان سال 1348« امروز دوشنبه سيزدهم بهمن ماه پس از يک هفته رنج

 بيهوده و ديدار چهره هاي بيهوده تر شخصيتهاي مدرج، گذرنامه را گرفتم و

 براي چهارشنبه جا رزرو کردم که گفتند چهار بعد از ظهر در فرودگاه حاضر شويد

 که هشت بعد از ظهر احتمال پرواز هست (نشانه اي از تحميل مدرنيزم قرن بيستم

 بر گروهي که به قرن بوق تعلق دارند).

گر چه هنوز تا مرز احتمالات ارضي و سماوي فراوان است اما به حکم ظاهر امور، عازم

 سفرم و به حکم شرع، در اين سفر بايد وصيت کنم.

وصيت يک معلم که از هيجده سالگي تا امروز که در سي و پنج سالگي است، جز

تعليم کاري نکرده و جز رنج چيزي نيندوخته است چه خواهد بود؟ جز اين که همه

 قرضهايم را از اشخاص و از بانکها با نهايت سخاوت و بي دريغي، تماما واگذار ميکنم

 به همسرم که از حقوقم (اگر پس از فوت قطع نکردند) و حقوقش و فروش کتابهايم

 و نوشته هايم و آن چه دارم و ندارم بپردازد؛ که چون خود مي داند، صورت ريزَش

 ضرورتي ندارد.

همه اميدم به "احسان" است در درجه اول، و به دو دخترم در درجه دوم. و اين که اين

 دو را در درجه دوم آوردم، نه به خاطر دختر بودن آن ها و امل بودن من است .

به خاطر آن است که در شرايط کنوني جامعه ما، دختر شانس آدم حسابي شدنش

 بسيار کم است، که دو راه بيشتر ندارد و به تعبير درست؛ دو بيراهه: ...

متن کامل وصیت نامه را در ادامه مطلب بخوانید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه نهم تیر 1386ساعت 15:34  توسط علی شاکرمی  | 

 

دیدیم و آزمودیم که اصلاح از بالا به تنهایی ، چقدر شکننده ومتزلزل

 

 است،وحال باید بپذیریم که اصلاح از پایین اصلاحی پایداراست

 

والبته زمان بر!،به همین دلیل در پروسه اصلاحات، نیازمند به

 

مخلوطی از این دو با نسبت های کارشناسی شده هستیم .

 

بدون وجود اصلاحات !

 

 زندگی اجتماعی را می توان به صورت یک فیلم در نظر گرفت

 

با کارگردانی بسیار زیرک!

 

در این میان مردم ، بازیگر نقش اول ودر راس این هرم بازیگران ،

 

جوانان هستند چرا که در صحنه های اصلی فیلم ، نیاز شدیدی به

 

جنب وجوش است وچه کسی بهتر از جوان،با خیل عظیم جمعیتش

 

می تواند این نقش را به نحو احسن بازی کند؟ در مواردی که متن

 

فیلمنامه با سرنوشت واقعی جوان همسو می شود،دیگر جوان نباید

 

بازی کند !،چون دیگر بازی در کارنیست و مساله مرگ، زندگی

 

وآینده است،این جاست که بدل ! جای بازیگر اصلی را برای همیشه

 

می گیرد.

 

درپایان فیلم نیز،به پاس زحمات  بی دریغ ، اسم جوان! بر صفحه ی

 

نمایشگر می درخشد ، وچه افتخار عظیمی نصیب جوان همه کاره ی

 

هیچ کاره ی بیچاره !...می شود.

 

تک جایزه ی چنین فیلم زیبایی هم تقدیم به کارگردان زیرک می گردد. 

 

حال باید دید که ، بدل کیست ؟ کارگردان کیست؟

 

در شرایطی که جوان بی دفاع ! مورد تهاجم همه جانبه ی فکری و

 

فرهنگی قدرت های بزرگ و کوچک است(کارگردان) ، بدل ! از

 

بطن جوان بیرون آمده واین شخصیت جدید ،که بدبختانه نماینده ی

 

رسمی او نیز هست ،در عرصه ی زندگی به ایفای نقش می پردازد

 

ودرنهایت با اعلام حکم تاریخ ،بدل طناب دار را با هم فکری !

 

جهل ، این  دستیار کارگردان ِ همیشه ی تاریخ، بر گردن جوان

 

می اندازد وچقدر مظلومانه و معصومانه ، جوان بر روی دار خود

 

ساخته !،آرام آرام جان می دهد...

 

آری ، به راستی دردناک است دیدن جوانی بی یاور و یار، بر طنابی دار

 

، و چه دردناک تر، دیدن برق نگاه جوان امروز، در انتظار آینده ای بهتر،

 

 ازجوان دیروز، ناپخته وعجول تر ، در عصر سرعت ومدرنیته،

 

معصومانه تر ومظلومانه تر ، طناب دارش را با سرعت نور می بافد.

 

وحال اگر خاموش بنشینیم گناه است...

 

چه باید کرد؟!

 

جامعه شناسان ِ با درد! با مو شکافی دردهای جامعه ، وانتقال نظر

 

کارشناسی خود به سیاستمداران ، و درنهایت حکومت اهل مشورت !،

 

این حق به  جامعه داده شودکه پس از فراهم شدن بستر تفکر وتعقل ! ،

 

با آزادی بیان اندیشه! و در نهایت تضارب آرا وبحث پیرامون یافتن

 

راه کار ،آینده اش را خود رقم بزند.

 

این بنده ی سراپا تقصیر که خوشبختانه درد دارم  ولی متاسفانه کارشناس

 

 نیستم، وظیفه ی خود دانستم به اندازه ی وسع خود، وبه عنوان شروع

 

سلسله مباحثی در این راستا ،از زاویه ی دید خود ، چند کلامی را

 

داشته باشم و با این جسارت وکنش ، کارشناسان واصلاح طلبان و دوستان

 

 وبلاگ نویس را به واکنش وشاید همراهی وا دارم. وعاجزانه تقاضا دارم ،

 

اگر قرار است کاری انجام شود،چون دیروز گذشت !، ازامروز،

 

شروع کنند ، نه دو روز مانده به انتخابات!، آن هم  برای رسیدن به

 

 مطامع حزبی، که اغلب ریشه در خودخواهی دارند.

 

 با عبرت آموزی از گذشته ، به یاد داشته باشیم که:

 

 فاصله، به راحتی زمان را قربانی می کند.

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت 4:22  توسط علی شاکرمی  | 

                       

               فاطمه ، فاطمه است.

        

 

فاطمه ، نه مظلومی است که باید برایش عزاداری کنند

نه بتی است که باید پرستیده شود

نه ممدوحی است که باید مدحش کنند

فاطمه ، الگویی است که باید سرمشق باشد و در زندگی ما جاری ...

           

            

           

گزيده‌ای از سخنان دکتر مصطفی چمران است که بر مزار

دکتر شريعتی در دمشق اندکی پس از عروج او...

ای علی؛

هميشه فکر ميکردم که تو بر مرگ من مرثيه خواهی گفت و چقدر

متأثرم که اکنون من بر تو مرثيه ميخوانم...

ای علی؛

من آمده ام که بر حال زار خود گريه کنم...زيرا تو بزرگتر از آنی

 که به گريه و لابه ما احتياج داشته باشی...

ای علی؛
تو نماينده به حق محرومين و زجر ديدگان تاريخی و من ناله دردمندان

 را از حلقوم تو مي شنوم.

ای علی:

 گفتی که هر کس گفتنی‌هايی دارد و شخصيت هر انسانی به

اندازه‌ی ناگفتنی‌های اوست. و من اضافه می‌کنم که درجه‌ی دوستی

و محبت من با انسانی ديگر، به اندازه‌ی ناگفتنی‌هايی است که

می‌توانم با او در ميان بگذارم و از اين ناگفتنی‌ها که می‌خواستم با تو

 بگويم، بی‌نهايت داشتم....

ای علی

همراه تو به قلب تاريخ فرو می‌روم و راه و رسم عشق‌بازی را

می‌آموزم و به علی بزرگ آن‌قدر عشق می‌ورزم که از سر

 تا به پا می‌سوزم.

ای علی

همراه تو به نخلستان‌های کنار فرات می‌روم و علی دردمند را در

 دل شب می‌يابم که سر به چاه کرده و سينه‌ی پردردش را خالی

 می‌کند....

ای علی

 دين‌داران متعصب و جاهل تو را به حربه‌ی تکفير کوفتند و از

 هيچ دشمنی و تهمت فروگذار نکردند و غرب‌زدگان نيز که خود

 را به دروغ روشن‌فکر می‌ناميدند تو را به تهمت ارتجاع کوبيدند.

ای علی

وقتی تو را شناختم که کوير تو را شکافتم و در اعماق روحت و

 قلبت شنا کردم و احساسات خفته و ناگفته‌ی خود را در آن يافتم...

 

ای علی

 تو در قلب من زنده و جاويدی. قسم به عشق که تا وقتی که قلب

 سوزانم می‌جوشد و می‌خروشد و می‌سوزد،

تو ای علی

 در قلب من حيات داری که جاذبه‌ی آسمانی عشق را در رگ‌های

 وجودم به ‌گردش در می‌آوری و حيات مرا از عشق و فداکاری

 سرشار می‌کنی....

سوگند به تنهايی که نتيجه‌ی عظمت و عشق و يکتايی است و

زاينده‌ی لطافت و اخلاص و عرفان است که تا وقتی ‌که

خدا تنهاست،

تو علی

در تنهايی ما وجود داری. قسم به عدل و عدالت که تا روزگاری

 که قلم و ستم بر دوش انسان‌ها سنگينی می‌کند تو در فرياد

 ستم‌ديدگان عليه ستم‌گران می‌غری و می‌خروشی. و قسم به شهادت

 که تا وقتی که فدائيان از جان گذشته، حيات و هستی خود را در

 قربان‌گاه عشق فدا می‌کنند، تو بر شهادت پاک آنان شاهدی و شهيدی...

                           اشک قلم


 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386ساعت 23:8  توسط علی شاکرمی  | 

 

             

پس از توافق !دولت احمدی نژاد و شورای نگهبان در مورد تاریخ برگزاری

 انتخابات"مجلس هشتم"...

و در میان سیل انتقادات سیاسیون وُبه خصوص اصلاح طلبان به وزارت کشور و

شورای نگهبان در مورد اعلام روز ۲۴ اسفند !!! به عنوان روز قطعی انتخابات

واکنش سید محمد خاتمی رهبر جنبش اصلاحات در نوع خود مثل همیشه

جالب است.

ان شاءالله خیر است...!

همین ...

در این مورد بیشتر خواهیم نوشت...

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم خرداد 1386ساعت 6:4  توسط علی شاکرمی  | 

 

   

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم خرداد 1386ساعت 5:7  توسط علی شاکرمی 

 

 

احمدرضا خليلی‌ پور

 

عضو هيئت تحريريه‌ روزنامه « عصر کارون» اهواز 

 

 

نامه ای به خطيب جمعه تهران 

 

پيشگيری بهتر از درمان است

 


 

 

 

 

 

 

 

 

 

خطيب محترم جمعه تهران ، جناب آقای سيد احمد خاتمي !

 

درود فراوان نگارنده ناچيز اين نوشتار ارزاني پيشگاه مبارک شما .

 

سخنان مقتدرانه جنابعالي در خطبه هاي نماز آدينه گذشته از يک سو فخر

 

 و مباهات دوباره علاقه مندان کثير نظام جمهوري اسلامي ايران را به

 

 همراه داشت و از سويي تامل دوستداران عرصه فرهنگ و اهل قلم را .

 

اينک مجالي است که در ابتدا ...

 

متن کامل نامه...                                    

                                            

                                        اشک قلم

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم خرداد 1386ساعت 3:36  توسط علی شاکرمی  | 

 

دهمین سالگرد حماسه ی دوم خرداد

کلیک کنید

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم خرداد 1386ساعت 16:2  توسط علی شاکرمی  | 

 در مورد فردوسی  و نیاز امروز ما به اندیشه ی مکتوب آن حضرت،

شاهنامه  مطالبی هست.اما...

                           

منتظر درد دل ما باشید!!!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386ساعت 21:28  توسط علی شاکرمی  |